...

اي قامت بلند مقدس،
تنديس جاودان،
اي مرمر سپيد،
اي پاكي كجرد پنهان،
در انجماد سنگ؛
من عابدانه در دل محراب سرد شب،
بدرود با خداي كهن گفتم.
هرگز كسي نگفته سپاس تو،
اين گونه صادقانه كه من گفتم.
ديگر مرا،
با اين عذاب دوزخيت
ـ مگذار
مهر سكوت را،
زين سنگواره لب سرد ساكتت
ــبردار
از اين نگاه سرد،
با چشمهاي سنگي تو،دلگير مي شوم.
اي آفريدة من،
آري تو جاودانه جواني،
من پير مي شوم.
در اين شبان تيره و تار اينك،
اي مرمر بلند سپيد،
تنديس دستپرور من،
پرداختم تو را.
با اين شگرف تيشة انديشه،
در طول ساليان،
ــ كه چه بر من رفت ــ
با واژه هاي ناب
در معبد خيالي خود ساختم تو را.
اما،
اي آفريدة من!
ــ نه!!
اي خود تو آفريده مرا،
ــ اينك
با من چه مي كني؟!!

/ 4 نظر / 9 بازدید
farzaneh

سلام .وای ممنونم لينک منو گذاشتی اينجا موفق باشی آقا

farzaneh

يه چيزی بنويس مرديم...

مهران

ماه هاست كه افكار پراكنده شما رو مي خونم . از تير ماه. اما چند ماهي بود وبلاگتون رو گم كرده بودم . از خودت يه اثر بذار لينك بدم.