...

امشب مســـــــــت مســــــــتم



TEST.JPG

می‌آميزم سياهی شب را با سپيدی روز- که خود عصاره‌ی رنگين کمان است!- تا خاکستری را برگزينم برای ترسيم آسمان سرزمين خويش! بر حاشيه سوری بوم. شن‌زاری تفته را نقاشی کنم با سرچشمه‌ای که خوابگاه اژدهاست! خورشيدی بر آسمان. با عبور تاريک کلاغان در حاشيه و خبرکشان مرده به تازيانه‌ی باد...

اينجا سرزمين قلب و احساس من است و من تو را دوست می‌دارم ! تو را دوست می‌دارم و با توا ديگرم به بيداری اين گستره‌ی خاموش و آدميانش نيازی نيست!

گفتی: عشق فراموش شدنی نيست! و نشانم دادی راهش را! و نشانم دادی سفره‌های گشوده خوشبختی را...
می‌شود نفرينم کنی؟ آری نفرينم کن! اگر بر آنی که به نيک انجامی‌ام برسانی! اگر بر آنی که وارهانی‌ام از زندان زندگی- پيش‌تر از آن که به جيه‌ی اجباری خويش خو کنم!- به مرگی عاشقانه نفرينم کن! که اين دعای آمرزش است در بسته‌گاه روزگار !

مرگی چنينم آرزوست! مرگی که زندگی را. عشق را و مرا معنايی دوباره بخشد!
مرگی هم قداست نخستين جرعه‌ی شير مادرم!

در آغوشم بگير تا لحظه‌ای آرام گيرم و اين آشفتگی را از ياد ببرم! آغوشت بستر بی‌مرز کودکی‌ست با زمزمه‌های معجزه‌سای مادر و قصه‌های شب‌سوز شبانه ! آغوشت کتمان تمام تاريکی‌هاست! تمام تحکم‌ها!!!
آغوشت پناه انديشه‌ی من است! مرا به تماشا بنشين! برايم بنويس که من محتاج کلام توام! من از کلام تو جان می‌گيرم!

چگونه گويمت دوستت دارم!؟ وقتی که اين آيه‌ی قدسی ورد زبان آدميانی است که با قلبی ميان دو پا و دشنه‌ای در کف کنج دنج کوچه‌های قهرکنان را می‌کاوند؟!

تنها يکی نگاه... تا اين کلام ابدی شود ميان ما دو تن و بشنويمش بی آن که سخنی رانده باشيم!... همه را نوشتم تا تو- تنها تو- مرا ببينی! ورنه اين حرفها جز خودزنی نامتناهی تازيانه نيست! در محکمه‌ای که قاضی و محکوم هر دو منم و پتک حکمم را جز به مجازات خويش بر ميز نمی‌کوفم!!!

راست گفتی من در خودم غرق شدم!!! می‌روم خودم را پيدا کنم تا از لطف او به نهايت برسم... بس است ديوانه بودن و ديوانگی را نوشتن... می‌روم پيدا شوم!!!


2151.jpg

/ 12 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سلام عزيز ما اومديم . جالب مينويسی ولی به ما هم سر بزن

ز ف

نوشته هات واقعا قشنگه اميدوارم موفق باشي

N.S

سلام دوست جونم....دلم برات تنگ شده....عالی بود :) ميبوسمت ... به اميد ديدار....

حامد

اين را براي دوست عزيزم مي نويسم كه مرا به دست فراموشي سپرده: بگذار آفتاب پيراهنم باشد و آسمانم آن كهنه كهرباي بيرنگ

sumid

سلام. من وب شما رو دیدم و خوندم. مطالب جالب و مفیدی بود. شما هم به وب من سری بزنید.

ستاره

اين شمع را دوست دارم .................

خيلی خفن بود