...

آخرين جرعه اين جام ..............


111.jpeg
همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد،
روی اين آبی آرام بلند،
که ترا می برد اينگونه به ژرفای خيال

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری!؟

- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به اين آبی آرام بلند،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
من به اين جمله نمی انديشم.

من، مناجات درختان را ، هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را می شنوم،
می بينم.
من به اين جمله نمی انديشم!

به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می انديشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من ، تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاريکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند.
اينک اين من که به پای تو در افتادم باز
ريسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگير،
تو ببند!

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو!
قصه ابر هوا را ، تو بخوان!
تو بمان با من! تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است،
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش!...<\p>

/ 3 نظر / 7 بازدید
hanieh

به به چه گلهاي خوشگلي

farzaneh

خيلی شعر قشنگيه خيلی دوسش دارم

mahsa

سلام. ببين اين شعر ماله خودته؟