...

 

اگر کسی بهت گفت به اندازه دنيا دوستت داره بدون اونقدا هم دوستت نداره چون غير از تو به دنيا هم فکر می کنه

+ ... ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸۳
comment نظرات ()

 

+ ... ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

نه از آشنايان وفا ديده ام

نه در باده نوشان صفا ديده ام

ز نامردميها نرنجد دلم

که از چشم خود هم خطا ديده ام

به خاکستر دل نگيرد شرار

من از برق چشمی بلا ديده ام

وفای تو را نازم ای اشک غم

که در ديده عمری تو را ديده ام

دگر مسجدم خانه توبه نيست

که در اشک زاهد ريا ديده ام

نه سودای نام و نه پروای ننگ

از اين خرقه پوشان چه ها ديده ام

حريم خدا شد چه شبها دلم

که خود را ز عالم جدا ديده ام

از آن رو نريزد سرشکم ز چشم

که در قطره هايش خدا ديده ام

برو صاف شو تا خدا بين شوی

ببين من خدا را کجا ديده ام

 

 

 

 

+ ... ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

 

و قطره قطره بر ما می بارند

 

ما چترهايمان را باز می کنيم

 

و بر آنها که زير بارش باران راه می روند

 

 دل می سوزانيم

 

شايد دل آنها هم برای ما می سوزد

 

برای آنکه ما از لذت زير باران قدم زدن

 

بی خبـــــــــــــــــريم

 

+ ... ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

دوستــــــــــــــــــــــــت دارمـــــــــــــــــــ

چگونه دوست دارمت ؟!
بگذار روشهايم را بشمرم :
دوستت دارم
به ژرفا و پهنا و بلندايي
كه روحم را توان رسيدن به آن هست ،
آنگاه كه سرشار از حسي ناپيدا
به نهايت بودن
و كمال زيبايي هستم !

دوستت دارم
به اندازه خاموشترين نياز هر روز
به آفتاب و نور شمع !

دوستت دارم
رها !
چنان مردماني كه براي حقيقت مي جنگند !
دوستت دارم
ناب !
چنان مردماني كه به سماع در مي آيند !

دوستت دارم
با شوقي
كه اندوه ديرسال مرا محو مي كند !
…و با ايمان كودكي ام .

دوستت دارم
با عشقي كه از دست رفتني مي نمايد !
…و با قديسين از دست رفته ام !
×
دوست دارمت
با نفسها
لبخندها و
اشكهاي تمام زندگي ام !
و اگر خدا بخواهد
پس از مرگ
نيكوتر از اين
دوست خواهمت داشت !

+ ... ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

در نور آفتاب کسی دست برده است
که اينگونه ظلمتی شب ما را فسرده است
 
در اين غروب زرد در اين صبح بی طلوع
بغضی گلوی آئينه ها را فشرده است
 
دريا ! کجاست سمت خوش عاشقانه ها
يا عاشقانه های تو را باد برده است ؟!؟!؟
 
از وحشت کوير مقابل گذر کند
هر کس که دل به آبی دريا سپرده است
 
آيا دوباره می شود آواز خواند و ماند ؟
با آسمان که گور صداهای مرده است

 

 

 

 

+ ... ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

هر بارشی
              آغاز رويشی است
                                       پس ای
                                                     اشک تازه کن مرا....
+ ... ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

 

 من تو  من
 تو  من  تو
 تو  تو  تو

+ ... ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

هايده

 .... 




وقتی ميای صدای ات از همه جاده ها می ياد


انگار نه از يه شهر دور که از همه دنيا می ياد


 


تا وقتی که در وا می شه لحظه ديدن می رسه


هر جی که جادس رو زمين به سينه من می رسه


 


ای که توئی همه کسم بی تو می گيره نفسم


اگه تو رو داشته باشم به هر جی می خوام می رسم


 


وقتی تو نيستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم


گلهای خواب آلوده رو واسه کی بيدار بکنم


 


دست کبوترای عشق واسه کی دونه باشه


مگه تن من می تونه بدونه تو زنده باشه


 


ای که توئی همه کسم بی تو می گيره نفسم


اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم


 


عزيزترين سوغاتيه غبار يراهن تو


عمر دوباره منه ديدن و بوئيدن تو


 


نه من تو رو واسه خدا نه از سر هوس می خوام


عمر دوباره منی تو رو واسه نفس می خوام

 


 


 


...................................................


من عاشق اين ترانه هايده هستم خيلی دوستش دارم بد جوری به دلم ميشينه

شما چی ؟؟
+ ... ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢
comment نظرات ()

امشب مســـــــــت مســــــــتم





می‌آميزم سياهی شب را با سپيدی روز- که خود عصاره‌ی رنگين کمان است!- تا خاکستری را برگزينم برای ترسيم آسمان سرزمين خويش! بر حاشيه سوری بوم. شن‌زاری تفته را نقاشی کنم با سرچشمه‌ای که خوابگاه اژدهاست! خورشيدی بر آسمان. با عبور تاريک کلاغان در حاشيه و خبرکشان مرده به تازيانه‌ی باد...

اينجا سرزمين قلب و احساس من است و من تو را دوست می‌دارم ! تو را دوست می‌دارم و با توا ديگرم به بيداری اين گستره‌ی خاموش و آدميانش نيازی نيست!

گفتی: عشق فراموش شدنی نيست! و نشانم دادی راهش را! و نشانم دادی سفره‌های گشوده خوشبختی را...
می‌شود نفرينم کنی؟ آری نفرينم کن! اگر بر آنی که به نيک انجامی‌ام برسانی! اگر بر آنی که وارهانی‌ام از زندان زندگی- پيش‌تر از آن که به جيه‌ی اجباری خويش خو کنم!- به مرگی عاشقانه نفرينم کن! که اين دعای آمرزش است در بسته‌گاه روزگار !

مرگی چنينم آرزوست! مرگی که زندگی را. عشق را و مرا معنايی دوباره بخشد!
مرگی هم قداست نخستين جرعه‌ی شير مادرم!

در آغوشم بگير تا لحظه‌ای آرام گيرم و اين آشفتگی را از ياد ببرم! آغوشت بستر بی‌مرز کودکی‌ست با زمزمه‌های معجزه‌سای مادر و قصه‌های شب‌سوز شبانه ! آغوشت کتمان تمام تاريکی‌هاست! تمام تحکم‌ها!!!
آغوشت پناه انديشه‌ی من است! مرا به تماشا بنشين! برايم بنويس که من محتاج کلام توام! من از کلام تو جان می‌گيرم!

چگونه گويمت دوستت دارم!؟ وقتی که اين آيه‌ی قدسی ورد زبان آدميانی است که با قلبی ميان دو پا و دشنه‌ای در کف کنج دنج کوچه‌های قهرکنان را می‌کاوند؟!

تنها يکی نگاه... تا اين کلام ابدی شود ميان ما دو تن و بشنويمش بی آن که سخنی رانده باشيم!... همه را نوشتم تا تو- تنها تو- مرا ببينی! ورنه اين حرفها جز خودزنی نامتناهی تازيانه نيست! در محکمه‌ای که قاضی و محکوم هر دو منم و پتک حکمم را جز به مجازات خويش بر ميز نمی‌کوفم!!!

راست گفتی من در خودم غرق شدم!!! می‌روم خودم را پيدا کنم تا از لطف او به نهايت برسم... بس است ديوانه بودن و ديوانگی را نوشتن... می‌روم پيدا شوم!!!


+ ... ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٢
← صفحه بعد